يکي ديگه از فکراي ديگه من اينه که رفتم يه جايي که قبلا هيشکي منو نميشناخته مثلا (مشخصا) خارج.
تو طول ساليان دراز من به مهربوني معروف ميشم
يهويي پليس مياد برا قتل ببرتم
اونا ميگن نه مگه ميشه ما کلي وقته ميشناسيمش
بعد ميگن aaaa
اين همه سال چه آدم خطرناکي کنارمون زندگي مي کرد
جسي؟ پسرت هنوزم نميخواد در مورد اون روز حرف بزنه؟
من صبحها هنگامی که از خواب برخاسته ولی نمی توانم بلند شوم
بسیار ک*خل هستم و فکرهای عجیبی مانند سر و سامان دادن به زندگیم مرتبا از ذهنم عبور می کنند.
گریم گرفته
نه به خاطر هیچی
قلبم درد داره
به خاطر امیدی که توم زنده شد و مرد
دارم میفتم
forgotten hopes buried in your soul's lonely grave
